ايگناتى يوليانوويچ كراچكوفسكى ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
101
تاريخ نوشته هاى جغرافيايى در جهان اسلام ( فارسى )
مطالب توجّه دارد . مؤلّفات ادبى جاحظ مايهء جغرافيايى فراوان به ما مىدهد . تأليف بزرگ او كتاب الحيوان اگر چه رنگ ادبى بر آن غالب است به جغرافياى حيوانى و انسان شناسى و نژاد شناسى توجّه فراوان دارد . اكنون به كمك خلاصهء محتويات كتاب كه به وسيلهء آسين پالاسيوس فراهم شده 38 مىتوان بدون اشكال از اين متن بسيار مفصّل استفاده كرد . كتاب جغرافياى جاحظ هنوز به دست نيامده و دربارهء آن جز به وسيلهء منقولات ديگران ، قضاوت نمىتوان كرد ، به علاوه ، عنوان آن دقيقا معلوم نيست و شايد عنوان كتاب الأمصار و عجائب البلدان 39 كه مسعودى آورده از همه به صحت نزديكتر است . در اين مورد گاه با نام كتاب البلدان 40 و كتاب الأمصار 41 نيز برمىخوريم ، امّا قسمتى كه در يكى از متون خطى موزهء بريتانيا هست ، عنوان كتاب الأوطان و البلدان دارد 42 و اين چندان به واقع نزديك نيست . از آنچه ياقوت نقل كرده معلوم مىشود كه جاحظ تا اندازهاى از روش موسوم به « فضائل » يا « خصائص » - كه به دوران اموى رونق گرفت - يعنى نقل صفات و محاسن شهرهاى بزرگ كه ضمن آن گاه از مردم شهر بيشتر از خود شهر سخن مىرود ، پيروى كرده است . در قطعات منقول ، جاحظ از اهل دمشق 43 و از عجايب بصره 44 و بديهاى آن 45 و از بديهاى مصر 46 سخن مىكند . منقولات مكرّر جغرافى نويسان كلاسيك نيز اين نكته را تأييد مىكند ؛ مانند مطالبى كه مقدسى به روايت شفاهى از خصايص ده شهر بزرگ : بغداد ، كوفه ، بصره ، فسطاط ، رى ، نيشابور ، مرو ، بلخ ، و سمرقند 47 از جاحظ نقل مىكند و به نوبهء خود يك فصل تمام را به فضائل اقاليم مختلف اختصاص مىدهد . گاهى نيز اين گونه اطّلاعات با سخن از عجايب مختلف درهم مىشود و در نوشتههاى جغرافيايى رشتهء جداگانهاى را پديد مىآورد . ابن خرداذبه در فصلى كه خاصّ عجايب آورده خبرى از جاحظ دربارهء اهواز نقل مىكند . 48 چنان كه ابن فقيه نيز چنين كرده 49 . امّا ابن حوقل نيز حكايتى خرافى مربوط به سنگ بيستون نقل مىكند و مىگويد كه منبع آن كتاب البلدان جاحظ است . 50 بىگفت و گو جاحظ دربارهء شهرهاى بيرون از قلمرو اسلام سخن آورده ولى با كمال تأسف ، بجز يك اشارهء موثق ، كه شهرت فراوان دارد ، چيزى از آن بجا نمانده ؛ و آن نظريهاى است كه دربارهء يكى بودن سرچشمهء نيل و سند ابراز كرده . ظاهرا اين به نظريهء يهودى مسيحى پيوسته است كه سرچشمهء رودهاى بزرگ را از بهشت مىداند . 51 اين نظريّه براى مسعودى ، كه به واسطهء سفرهاى مكرّر از حقيقت قضيّه خبر داشته ، مايهء حيرت شده ، تا آنجا كه بيشتر از يك بار دربارهء آن سخن آورده ، در كتاب بىسابقهء مروج الذهب گويد : به پندار جاحظ رود مهران سند از نيل مصر منشعب مىشود ، و بر اين قضيّه چنين استدلال مىكند كه در مهران نيز نهنگ هست . و من ندانستم اين دليل از كجاست كه در كتاب